از کجا می‌آید این آوای دوست؟

اخبار ترشیز
Typography

حمید ضیایی

کودک بودم و هرچیز تازه‌ای برایم جذاب بود. هرچه را که اولین‌بار می‌دیدم و یا می‌شنیدم، دوست داشتم آن را یاد بگیرم و خودم آن را انجام بدهم. روزگاری بازی‌های کودکانه‌ام، تعزیه‌خوانی بود و ساختن عَلَم و دسته‌ی عزاداری؛ روزگاری هم تفریح‌های کودکانه‌ام تمرین «میان‌داری» هیئتی‌ها بود. هرچه می‌دیدم برایم جذاب بود.

در میان دسته‌های عزاداری همیشه یک‌نفر بود که برای من که در آن گوشه‌وکنار «سینه‌»می‌زدم، اسطوره‌ای دست‌نیافتنی بود. مردی با صدایی دورگه؛ ریشی سفید و لباسی سیاه همه کارهای نظم و ترتیب دسته‌های عزاداری را سر و سامان می‌داد. او در میانه‌ی دسته‌ها کوچه‌مانندی باز می‌کرد و مردم را به خط می‌کرد تا با نوای مداح و میان‌دار به ترتیب به سینه بکویند. «شلاقی» یکی از سبک‌های سینه‌زنی در ایام محرم بود و هنوز هم هست. یکی دیگر از آن «سِلاس»؟ بود. میان‌دارِ جذاب و با هیبت گاه و بی‌گاه در آن میانه «عطشان»ی می‌کشید؛ وقتی که او عطشان می‌کشید، بند دلم پاره می‌شد. دلشوره‌ای لذت‌بخش تمام وجودم را فرا می‌گرفت. آرزو می‌کردم ای‌کاش یکی از آن عطشان‌ها را من می‌کشیدم و مردم هم چنین دم‌به‌دم من می‌دادند و یکی می‌گفت:«جاااانم حسین»! یکی دیگر از آن گوشه می‌گفت:« جااااانم آقا»! یکی دیگر می‌گفت:« غریب‌ آقا«! بارها با خودم کلنجار رفته بودم که یک‌بار هم که شده دل را به دریا بزنم و در آن میانه «عطشان» بکشم! یک‌بار هم این‌کار را کردم؛ اما کسی جوابی نداد. فهمیده بودند که این صدا، کودکانه است و زیاد نباید به آن توجه کرد. با خودم گفتم حالا که کسی جواب نداد، حداقل من ‌که می‌توانم جواب بدهم! پس هرگاه که میان‌دار «عطشان» می‌کشید، من هم دم‌به‌دمش می‌دادم و می‌گفتم:«جااااانم آقا»!

روزگار کودکی ما سرشار بود از این آیین و اعتقادات بی‌ریا و زیبا و ریشه‌داری که در ما رسوخ کرده بود و دوست‌اش داشتیم. به آن پایبند بودیم. دل می‌دادیم به این اعتقادات. اگر یکی می‌گفت، حسین! واقعاً و با تمام وجود می‌گفت حسین! همه چیز رنگ‌وبوی خاصی داشت. بوی مهربانی و عشق و صمیمیت می‌داد. یکی دیگر از چیزهایی که در کودکی دیده بودم و یک‌دل نه صددل عاشق‌اش شده بودم، چاووشی‌خوانی بود. چاووشی‌ یا همان «چوْوشی‌خوانی» رسمی بود که در میان مردم کاشمر هم رواج داشت. وقتی کسی از مکه یا کربلا می‌آمد، یک ریش سفید و کارکشته‌ی چاووشی‌خوانی جلوی آن دسته راه می‌افتاد و شعرهای آیینی می‌خواند. « بر مشامم می‌رسد هر لحظه بوی کربلا/ بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا/ تشنه‌ی آب فراتم ای اجل مهلت بده/ تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا». و یا می‌خواند: «اول به مدینه مصطفا را صلوات/دوم به نجف شیر خدا را صلوات/در کرب‌وبلا به شمر ملعون لعنت/بر توس غریب‌الغربا را صلوات» با هر مصراع که خوانده می‌شد، مردم صلوات ختم می‌کردند. حاجی و یا کربلایی هم جلوی آن دسته راه می‌رفت و مردم از دور و نزدیک می‌آمدند و روی و پیشانی‌اش را می‌بوسیدند و به دسته‌ی مردم می‌پیوستند.

 

 

چاووش

 

چاووش واژه‌ای ترکی است. علامه‌ی دهخدا در ذیل این مدخل آورده‌اند:«چاوش، نقیب لشکر. آنکه صفوف در حرب راست کند و از تعدی لشکریان ممانعت نماید. کسی که شماره افراد لشکر و هویت یکایک آنان و وظایف هر یک را داند.» همچنین در ذیل مدخل «چاو» آمده است:«بانگ مرغ است. گنجشک که از اشکره بگریزد، یا کسی بچه‌اش برگیرد، او بانگ همی از درد و از بیم کند؛ آن آواز را چاو خوانند و گویند همی چاود. تیزناله و بانگ مردم بود از درد عشق»

با هر دو مدخل می‌توان آداب چاووشی‌خوانی را تطبیق داد. چاووشی‌خوانی نه‌تنها برای برگشتن از عتبات و مکه اجرا می‌شده، بلکه برای رفتن حاجی و یا کربلایی هم انجام می‌شده است. حتا می‌توان وظایف میان‌دار را که یک‌کارش نظم دادن به صفوف سینه‌زنی‌است، از کارهایی دانست که از چاووش الهام گرفته است.

در مدخل دوم «چاو» نیز آواز دادن را نیز می‌توان چنین دانست. با توجه به شعرهایی که خوانده می‌شده و هرکدام بیان‌گر حسرت زیارت بوده به همین ترتیب است. البته دیدگاه مدخل دوم به آداب چاووشی‌خوانی نزدیک‌تر است. از روی دیگر نیز، با صف جنگ هم مطابقت دارد؛ جنگ با نفْس و رفتن به قتلگاه نفْس اماره. هرچه باشد، نمی‌توان این دو را از یکدیگر جدا دانست و مرزی میان‌شان ترسیم کرد.

خاستگاه چاووشی‌خوانی به دوران قبل از صفویه برمی‌گردد. در دوره‌ی قاجار هم نگاهی جدی به آن صورت گرفته است. این کار هم در میان ایرانیان رواج داشته و بیشتر در میان مردم بوشهر، خوزستان، هرمزگان، مازنداران، [و خراسان] رواج داشته است. بعضی بنیان‌گذار چاووشی‌خوانی را «علامه مجلسی» می‌دانند.

چاووش به معنای «جارچی،پیک، پیشرو کاروان، و کسی که مردم را برای رفتن به زیارت عتبات عالیات و خانه‌ی خدا هم دعوت می‌کرده، آمده است. در اصطلاح روستاییان خراسان، چاووش کسی بوده که در فصل مناسب زیارت، سواره و یا پیاده در میان روستا به راه می‌افتاده و با خواندن اشعار آیینی و مذهبی در مدح و منقبت اهل‌بیت، مردم را برای رفتن به زیارت تشویق می‌کرده است.

چاووشی‌خوانان زیادی در کاشمر بوده‌اند که نگارنده به دنبال آنان می‌گردم. تاکنون یک نفر را در روستای «ایور» از توابع کوهسرخ یافته‌ام که فیلمی از او منتشر خواهد شد. بی‌شک کسان دیگری هم در کاشمر هستند که اگر کسی را سراغ داشتید به دفتر نشریه اطلاع بدهید.

در این مجال ما به سراغ آقای پوریحیا به روستای ایور رفتیم. یکی از مداحان و تعزیه‌خوانان و چاووشی‌خوانان آن منطقه است. صدای دلکش و اشعار نغزی که در حافظه دارد، ستودنی‌است. نکته جالب توجهی که در کار چاووشی‌خوانی باید به آن توجه کرد این است که چاووشی‌خوان ابتدا باید «نوچگی» کند. یعنی باید شاگردی کند و همراه «علمدار» که همان استاد در این کار است، برود و شروع به خواندن نماید  تا به درجه‌ی «علمداری» برسد. شرط رسیدن به درجه‌ی عملداری هم حفظ کردن اشعار و منقب‌ها، هم‌خوانی و هم‌آوایی با استاد (علمدار) و اجرای چاووش ‌نامه‌ها و تبحر و پختگی صدا شرط رسیدن به استادی است.

چاووشی‌خوانان سادات از شال یا همان «مندیل» سبز استفاده می‌کنند و چاووشی‌خوانان غیر سادات از مندیل سیاه. این هم رسمی است که در بسیاری از شهرهای ایران وجود دارد.

جمع‌آوری اشعاری که در زمینه خوانده شده است، می‌تواند کمک بزرگی به حوزه‌ی مردم‌شناسی این منطقه کند. همچنین می‌توان با بررسی این اشعار میران تأثیرپذیری این منطقه از فرهنگ‌های دیگر را هم مورد بررسی قرار داد. از همین رو در حوزه‌ی چاووشی‌خوانی به منطقه‌ی کوهسرخ بسنده نخواهم کرد و به روستاهای جنوب، شرق و غرب کاشمر هم خواهم رفت و در همین نشریه منتشر خواهم کرد.

 

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه نمایید

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
  • هیچ نظری یافت نشد.
در خبر نامه وب سایت ما عضو شوید تا از تازه ترین خبرها و مطالب در ایمیل خود باخبر شوید.