اهمیت تاریخی قنات و احیای آن با بهره گیری از دانش بومی

اخبار ترشیز
Typography

 

حمید ضیایی 

پای صحبت مقنی پیشکسوت

 

«آب» در باور مردم ایران از گذشته تا اکنون دارای اهمیت بوده و آن را مقدس دانسته‌اند. آب همواره یکی از دغدغه‌ها و نیازهای اساسی مردم ایران بوده؛ این مسأله آن‌قدر مهم بوده که گاهی تبدیل به یک پدیده‌ی اجتماعی می‌شده است. آب در ایران باستان نیز مسأله‌ای مهم بوده، و گاهی سال‌ها مردم ایران  با پدیده‌ی خشکسالی مواجه بوده‌اند.

چنانکه در کتیبه‌ی داریوش اول هم آمده که از «اهورامزاد» خواسته تا ایران را از خشکسالی نجات دهد. حتیٰ در تاریخ ثعالبی آمده است که در دوره‌ی اردشیر بابکان «آسمان بر زمین بخیلی کرده» و باران نباریده است.

یکی از راه‌های رسیدن به آب در ایران حفر قنات بوده است. قنات شاید در نگاه اول کاری ساده به‌نظر آید؛ اما در واقع دارای پیچیدگی‌های عجیب و گاه جذابی است. قنات قرن‌هاست که در این سرزمین جوشیده و زمین‌های بی‌شماری را در این آب و خاک سیراب و بارور کرده است؛ اما امروزه متأسفانه در منطقه‌ی ترشیز تعداد انگشت‌شماری از این قنات‌ها به جا مانده و آن هم با مقدار بسیار کم در حد 3-4 اینج! جایگزین قنات‌ها، چاه‌موتورهای عمیقی شده  که متأسفانه آسیب‌های جدی‌ای هم در پی داشته که باید بگوییم جبران ناپذیر است. یکی از آسیب‌های جدی این چاه‌موتورها تخلیه‌ی سفره‌های زیرزمینی است که این کم شدن روز به روز سفره‌ها موجب فرونشست‌هایی هم شده که دیگر جبران نمی‌شود. پای صحبت‌های یک «مقنی» پیشکسوت که نشسته بودم و به حرف‌هایش گوش می‌دادم، آرزو داشت که « ای کاش دولت دوباره از قنات‌ها حمایت کند». گمان می‌کنم قبل از اینکه ایران بیش از این با معضل بی‌آبی مواجه گردد، باید به فکر چاره بود و به حرف‌های این مقنی کارکشته و سینه‌سوخته گوش سپرد و خود را به دست تجربه‌هایی سپرد که نیک آزموده شده‌اند. بی‌شک این پیشکسوتان بیش از امروزیان که تحصیلات عالیه هم دارند، قدر و شأن آب را می‌دانند و می‌دانند که چه باید بکنند. باید معترف باشیم که گذشتگان بهتر از امروز آب را مدیریت می‌کردند.

از این سخن‌ها بگذریم که مجال این حرف‌ها در این مقال نیست و غرضم بیشتر پرداختن به باورها، اصطلاحات و کارهایی‌است که مقنیان در گذشته انجام می‌داده‌اند. بسیاری از آن باورها که شنیده‌ و ثبت کرده‌ام، رنگ و بوی اسطوره‌ای دارد. رنگ و بویی که از دیرباز چه در ایران پیش از اسلام و چه در ایران پس از اسلام رواج داشته و نسل به نسل و سینه به سینه چرخیده و صیقل خورده و تراشیده شده و تا امروز آمده؛ و امروز این پیشکسوتان را می‌توان آخرین نسلی دانست که این میراث گران‌بها را در سینه‌ی خود دارند و باید که یکی برخیزد و این‌ها را ثبت و ضبط کند. شاید امروز کسی به آن اهمیت ندهد و از کنار این مهم به سادگی بگذرند؛ اما بی‌شک آیندگان به دنبال آن خواهند آمد و رگ و ریشه‌های آن را خواهند یافت. ما بارها در تاریخ با چنین رفتارهایی با فرهنگ اصیل خود مواجه بوده‌ایم و چه بسیار که بزرگانی از زیر خروارها غبار نسیان و ابتذال سر برآورده و به اصالت‌ها توجه کرده‌اند. پس این را نمی‌توان یک نگرانی دانست؛ چرا که همین امروز کسانی هستند که دل در گرو این آب و خاک دارند و با تمام ناملایمات زندگی و معیشت، گوش و کنار این فرهنگ را می‌کاوند و اصل‌ها را بیرون می‌کشند.

برای نگارنده اهمیت این موضوع بسیار زیاد است. آشنایی و یادآوری آن‌ها برای مردم خودش نوعی احیای مجدد آن است. از همین رو در این شماره پای صحبت کسی نشستم که عمرش را در قنات‌ها گذارنده و برای ما از فراز و فرود و خطرات آن کار گفته است. از باورهای مردم ترشیز درباره‌ی قنات گفت و از شعرهای ثناگونه‌ای که در قنات می‌خوانده‌اند. از ابزار کارش گفت و از خاطرات و اتفاقاتی که در طول عمر هفتاد و چند ساله‌اش دیده و از سر گذارنده. من در این شماره گوشه‌ای از آن حرف‌های شیرین را می‌آورم. نشستن پای حرف‌های «حاج رمضان مکاریان» با آن محفل گرم و کلام شیرین و خانه‌ی بی‌ریا، برایم خاطره‌ای تکرارناشدنی‌ را به ارمغان آورد و من چه‌قدر خوشبختم که توانستم ایشان را ببینم و حرف‌هایش را بشنوم.

اگر به خودم باشد، می‌توانم چندین صفحه از آن شب و آن خاطرات که از هر دری می‌آمد و بیان می‌شد، بگویم و بنویسم و پیش روی شما بگذارم! اما چه می‌شود، که نمی‌خواهم سخن دراز کنم و بیشتر مشتاقم تا مخاطبان را با فراز و فرود کار مقنی‌گری آشنا سازم.

حاج‌رمضان مکاریان، متولد 1336است. اجازه بدهید، خاطره‌ی شناسنامه گرفتن حاج‌رمضان را بگویم! حاج‌رمضان 7-6 ساله بوده که به همراه مادر مرحومش برای گرفتن شناسنامه می‌رود. پرسیدم چرا این قدر دیر رفتید؟ در پاسخ گفت:« برای اینکه اگر شناسنامه می‌گرفتم، باید بعدها به سربازی می‌رفتم». حتیٰ وقتی برای شناسنامه گرفتن می‌رود، می‌گوید:« می‌ترسیدم و پشت دیوار پنهان شده بودم». مادر مرحومش پیش مسئول ثبت‌احوال می‌رود و می‌گوید این بچه‌ی من شناسنامه می‌خواهد! مسئول هم در جواب می‌گوید:« گذاشتی وقتی دامادی شده، آوردیش برای شناسنامه؟» مادر حاج‌رمضان هم می‌گوید:«راستش می‌ترسم بچگکم را به سربازی ببرند!» البته حاج‌رمضان سربازی را رفتند و خاطره‌ی آن لباس‌های گَل و گشاد پادگان را هم به شیرینی تمام برایم تعریف کردند و شاید اگر روزگاری فرصت کنم، به این خاطرات هم بپردازم؛ اما نکته‌ی جالب اینجاست، که حاج‌رمضان در سربازی طاقت نمی‌آورد و با ترفندِ مرخصی گرفتن برای رفتن به سینما، به داخل شهر بیرجند می‌آید و پس از آن لباس‌های نظامی را با لباس شخصی عوض می‌کند و شب‌ها پیاده به بیابان می‌زند و به سمت کاشمر می‌آيد. (تا اینجا را داشته باشید! شاید روزی برایتان همه‌ی آن خاطرات را نوشتم).

 

+از چندسالگی کار مقنی‌گری را شروع کردید؟

 

-از 12 سالگی شروع کردم. اول برای دول‌کشی( سطل‌های لاستیکی که با آن خاک می‌کشند. در گویش کاشمر به آن دُول‌جیری هم می‌گویند) رفته بودم. لیف(طناب‌های قطور پارچه‌ای که در میان مقنیان و چاه‌کن‌ها رایج است) می‌بستیم و خاک می‌کشیدیم. این کار قدم اول است که هرکس که می‌خواست مقنی شود، باید انجام می‌داد. کم‌کَمَک یاد می‌گرفتیم که «ته‌پی» بزنیم؛ بعد یاد می‌گرفتیم که «دَم‌کار» بزنیم؛ کم‌کَمَک چاه یاد می‌گرفتیم بزنیم.

 

+چاه‌زدن چیست؟

 

-ما وقتی چاه اول را می‌زنیم، بعدش «سو» می‌زنیم، بعدِ سو باید یک چاه دیگر باشد. حدود 100 تا 150 متر جلوتر باید یک چاه دیگر بزنیم. این کار را هم با قطب(قطب‌نما) انجام می‌دادیم. مسیر را مشخص می‌کردیم و جلو می‌رفتیم. مکان چاه را از بالا مشخص می‌کردیم و از پایین به وسیله‌ی قطب جلو می‌رفتیم.

 

+خاک‌ها را چه‌طور خالی می‌کردید؟ به‌هرحال شما در داخل سو بودید؟

 

-یک‌نفر خاک‌ها را می‌برد. ما از پایین «طناب‌ می‌زدیم» (تکان دادن طناب) اگر یک دست طناب می‌زدیم به این معنی بود که «بار است»، اگر دو دست می‌زدیم، «آب» بود؛ سه دست که می‌زدیم «خود مرد»(یعنی مقنی را بالا بکشد.) بود؛ اما اگر چهار طناب می‌زدیم «حذر» بود. حذر هم یعنی اینکه آن‌کسی که بالا، سر چرخ نشسته دیگر نباید تکان بخورد چون در حال کندن هستیم و مبادا که ریگ و سنگی از بالا بیفتد. در آن بالا هم یک نفر هست که چرخ را می‌چرخاند. به او «میوگیر»(میان‌گیر) می‌گویند. وقتی که دول بار را بالا می‌کشد، یک دول خالی به پایین می‌آید. من خودم «میوگیر»هم بوده‌ام. حالا وقتی می‌خواهد مرد را بالا بکشد، دیگر چیزی به پایین نمی‌فرستد. لیف را در پاها کلاف می‌کنیم و او مرا بالا می‌کشد.

 

+لیف‌ها را چه‌طور درست می‌کردید؟

 

-لیف‌ها سنگین است. چهارلایه به قطر این طناب‌های پلاستیکی را دور هم «تُوْ» (تاب دادن) می‌دهیم. کنار جوی آب آن‌ها را خیس می‌کردیم و می‌تاباندیم و می‌گذاشتیم که خشک شود. این لیف‌ها را هم که «تُوْ» می‌دادیم ما می‌گفتیم «نر و ماده» است. وقتی هم که خشک می‌شد، دیگر خیلی قوی می‌شد، مثل همین سیم‌بکسل‌ها.

 

 

+از کجا می‌فهمیدید که کجا باید چاه بزنید؟ تشخیص این‌کار چه‌طور بود؟

 

-اصولاً ما قنات را از سربالا می‌زنیم. از سراشیب هم آب هست؛ ولی از این کوه تا آن کوه بهترین نقطه برای قنات زدن بود. ولی هر کجا هم که «خارشتری» دارد زیرش آب است. ریشه‌ی آن خار می‌رود تا به آب برسد. ریشه‌ی این «خارشتر» تا 100-15 متر به زمین می‌رود؛ برای همین هم هست که این خارها در برج تیر، که برج تموز است خیلی رشد می‌کنند که می‌گویند:«خارها کف کردن»، و تموز گرفته!

 

 

+قدیمی‌ترین قنات کاشمر کدام است؟

 

-از همه قدیمی‌تر قنات «ساق‌آباد»(روستای اسحاق‌آباد) است. این قنات از میان فدافن رد می‌شود؛ از میان تمام قنات‌های بالای ولایت قنات ساق‌آباد قدیمی‌تر است. میان چاه «فروتین»(روستای فروتقه) ساق‌آباد چاه دارد؛ در فدافن، چاه دارد؛ در قوژد هم چاه دارد؛ این‌ها نبودند، بعدها که پدید آمدند، این‌ها هم برای خودشان چاه زدند. «مَرّ»ش (مادرچاه) هم پشت همین پلیس‌راه است. بعضی‌ها می‌پرسند که این قنات‌ها را چه‌طور زدند؟ می‌گویم:« آخر باباجان! یک روز و دو روز که نبوده که فرگ درست شده، هر کدام اول 10 خانوار بودند، به اندازه‌ی همان 10 خانوار آب بوده! هر چه بیشتر شدند و هرچه دیدند که آب کم می‌شده، خب! هی می‌بریدند و جلو می‌رفتند تا رسیدند به روستای «فرشه».

 

 

+اولین استاد شما در این کار چه کسی بود؟

 

-اولِ اول که شروع کردم «غلامحسین صمد» از فدافن بود. این مال 55 تا 60 سال پیش است. بعدش هم شاگرد «حسین نستری» بودم. این‌ها همه رفتند دیگر! فقط ماییم و یکی‌دوتای دیگر!

 

 

+ابزار کار شما چه بود؟ اسم‌شان چی بود؟

 

-کلنگ و بیل! سه مدل کلنگ داریم؛ کلنگ دم‌کاری داریم؛ کلنگ ته‌پی‌زنی داریم؛ کلنگ رو زنی داریم؛ کلنگ دم‌کاری سبک است. کلنگ «چوخت» (بالای سو یا همان سقف) یک‌کیلو و نیم است؛ کلنگ وسط(کمرکاری) دو کیلو یا دو کیلو و نیم است؛ کلنگ ته‌پی‌زنی سه‌کیلو است.

 

 

 

+واحد شمارش آب توی قنات چه بود؟

 

-«گِره» می‌گفتیم. وقتی قنات را می‌بریدیم و جلو می‌رفتیم باید 8 گره «اُوْ خنه»(عمق) و 12 گره پهنای سو می‌داشتیم.

 

 

+هر گره چند سانت است؟

 

 

-هر گره 10 سانت است.

 

 

+لباسی که برای رفتن به داخل قنات می‌پوشیدید چه بود؟

 

-حالا که پلاستیک تن‌شان می‌کنند؛ اما در قدیم ما پوست گوسفند را درست می‌کردیم. پوست گوسفند را توی آهک می‌کردیم. «نربز» را پوست می‌کردند مثل «خیک» از طرف پشم‌هاش آن را می‌پوشیدیم و آن پوست اضافه‌اش را هم مثل کلاه درست می‌کردیم که آب چکه می‌کرد، خیس نشویم. «ای بابا! چه روزها از سر گذراندیم!».

 

 

+حالا قنات را چه‌طور «لای‌روبی» می‌کردید؟

 

 

-لای‌روبی آقا! از پاشنه‌ی قنات شروع می‌کنند به صاف کردن که وقتی آب از بالا می‌آيد سر راه مزاحم نداشته باشد. بیشر هم گِل است؛ مگر دیگر سنگی یا ریگی از بالا افتاده باشد. والّا مثل ماسه است.

 

 

+در بالا ولایت چند تا قنات بود؟

 

-چیزی حدود 12-13 تا قنات بود.

 

 

+روستاهای بالا ولایت کدام بود؟

 

-جردوی بوده؛ عارف‌آباد بوده که بهش می‌گفتیم «کلاته عبدالرضا»؛ قلعه‌بالا بوده؛ رزق‌آباد بوده؛ تربقان بوده؛ فدافن بوده؛ فروتقه بوده؛ سسفد بوده؛

 

+ از این تعداد قنات چند تا مانده؟

 

-چندتا که آب دارد؟ رزق‌آباد 3اینچ آب دارد که از 20 اینچ آب به اینجا رسیده؛ فرگ ما که 20 اینچ آب داشته، خشک خشک است. قلعه بالا 4 اینچ آب دارد. فروتقه 4 اینچ آب دارد. عارف‌آباد 3 اینچ آب دارد؛ تربقان 2 اینچ دارد. این‌ها قنات‌های کم آب است، که اگر کاری نکنیم، دو سال دیگر همین‌ها هم خشک می‌شوند. اگر خدا «ورگرده» و بارندگی شود، که این‌ها می‌آید و اگر همین‌طور خشکسالی باشد که خشک می‌شوند.

+مردم به قنات‌ها احترام هم می‌گذاشتند؟ اعتقاد و باور خاصی داشتند؟

 

-بله! مثلاً می‌گفتند: قنات مهریه حضرت زهرا(س) است و خدایی‌ناکرده توی قنات «زهرآب» نکنید. می‌گفتند:«اگر در آب روان زهرآب کنی، کفن بابات را آب می‌برد». خیلی احترام می‌گذاشتند به قنات‌ها آقا! حالا باز در میان همه‌ی این‌ها همین قنات فرگ وقفیات خیلی داشت و می‌گفتند این قنات حضرت رضاست. حالا هم که خشک شده بعضی می‌گویند:چون سهم امام رضا را نمی‌دادند خشک شد. چهار صحرا وقف امام رضاست؛ سه چهار صحرا مریض‌خانه‌ها دارند.

 

 

+اگر مثلاً در سالی پیش می‌آمد که آب قنات کم می‌شد، چه می‌کردید؟ نذر و نیازی هم می‌شد؟

 

-بله! یک «نَر بُز»(بز نر) یا مردم جمع می‌کردند و یا یکی از آقاهای دِه می‌گرفت و به دور قنات می‌گرداندند  و همان‌جا «خون می‌کردند»(ذبح کردن) و گوشتش را به فقرا می‌دادند؛ یا مثلاً به هر خانواری که از آب قنات استفاده می‌کرد، می‌گفتند:«یک من یا دو من گندم برای بی‌بضاعت‌ها بدهید». بعضی اوقات هم وقتی قنات بند می‌شد، یک نر بز خون می‌کردند که خدایی‌ناکرده آن کسی که رفته قنات را باز کند، قنات رویش نریزد.

 

+چرا؟ یعنی ممکن بود که کسی توی قنات گیر کند؟

 

-بله! مثلاً قنات یک ماه بند می‌شد و 20 اینج آب یا بیشتر پشت آن سنگ یا هرچه که جلوی آب را گرفته بود، جمع می‌شد که وقتی بازش می‌کردی خیلی آب فشار زیادی داشت و حتیٰ یادم هست که سه چهار نفر را هم برده بود. یک «برات‌الله علیرضا»یی بود که اُستای خُردی (کوتاه قد) هم بود از تربقان، و یکی هم بود که می‌گفتند«کلب حسن» که او قد بلندی داشت که آن زمان یادم هست که می‌گفتند قنات شهر «نخ بلندش»(بالاترین قسمت قنات) بند بوده و وقتی قنات باز می‌شود، این‌ها را آب و گِل و این‌ها برده بود تا آن پایین، بعد از 20-25 سال استخوان‌های آن‌ها را پیدا کردند.

 

 

+سال‌هایی که پرآبی بود چه می‌کردید؟

 

-خرج می‌دادند. همه جمع می‌شدند و «اُوْ مییَنی»(آب میانی) می‌کردند. یعنی آب که ساعتی 15 تومان بود را توی روستا صدا می‌زدند که ساعتی 5 تومن. بقیه را گندم آرد می‌کردند و و گوسفند می‌کشتند و به همه خرج می‌دادند. آنجا هم یک روضه‌ای برای سلامتی قنات می‌خوانند و ظهرها مردها ناهار می‌خوردند و شب‌ها زن‌ها را شام می‌دادند.

 

+موقع کار کردن چیزی هم با خودتان می‌خواندید؟

 

-وقتی داشتیم بالا می‌آمدیم می‌خواندیم:

بسم‌الله می‌کردیم و می‌گفتیم:

«الله تویی

از دلم آگاه تویی

هر مورچه‌ای که دم زند در ته چاه

از دم زدن مورچه آگاه تویی»

 وقتی به وسط چاه می‌رسیدیم فریاد می‌زدیم:«الله یار» که دیگر از آن جا به بعد خاطرجمع‌تر می‌شدیم...

 

 

 

 

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه نمایید

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
  • هیچ نظری یافت نشد.
در خبر نامه وب سایت ما عضو شوید تا از تازه ترین خبرها و مطالب در ایمیل خود باخبر شوید.