پای صحبت «حاج محمد طاحونی» بخش دوم

اخبار ترشیز
Typography

«بر خوانِ تاریخ و فرهنگ ترشیز»

پای صحبت «حاج محمد طاحونی» بخش دوم

 حمید ضیایی

در شماره‌ی پیشین به دوبیتی‌ها و «پادیرگی»ها پرداختیم. در آن گفت‌وگو گوشه‌ای از فرهنگ موسیقایی عامه را منتشر کردیم؛ بی‌شک فرهنگ موسیقایی عامه بسیار وسیع‌تر از آن چیزی است که بتوان در یک یا دو شماره‌ی نشریه منتشر کرد

. نگارنده هم قصد ندارم به یک یا دو شماره بسنده کنم. تا جایی که  توان باشد و بتوانم مواد اولیه‌ی فرهنگ‌عامه را جمع‌آوری کنم، در نشریه پیش روی مخاطب قرار می‌دهم. قبلاً هم یادآور شده بودم که گاهی ممکن است، شعری یا دوبیتی‌ای که منتشر می‌شود، صورت‌های گونه‌گون داشته باشد؛ گاه این پرسش برای کسانی که شناختی_کم یا زیاد_ از موسیقی منطقه دارند پیش می‌آید که چرا فلان شعری را به‌صورت غلط ثبت کرده‌ام. در گذشته هم گفته‌ام، اما دوباره هم بازگو می‌کنم وظیفه‌ی من حکم می‌کند که آنچه از راوی آن شعر یا داستان می‌شنوم، عیناً ثبت نمایم؛ حال اگر در میانه‌ی راه با صورت دیگری از آن شعر یا داستان یا باور مواجه شدم، آن را نیز می‌آورم. از نظر ما همه‌ی آن‌ها می‌توانند درست باشند؛ چرا که جزوی از باور همین مردم را تشکیل می‌دهند. وظیفه‌ی دیگر من حفظ امانتی است که راوی در اختیارم می‌گذارد و نمی‌توانم به بهانه‌ی اینکه شعری نقص «وزنی و عروضی» دارد، به آن دست ببرم؛ چرا که آن شعر با همان شیوه از دهان راوی خارج شده و سال‌هاست که به همان شیوه اجرا گردیده است.

آنچه در ادامه می‌خوانید، ادامه‌ی گفت‌وگویی با استاد «محمد طاحونی» است.

 

«فراقی‌ها» بخش دوم:

  شعرهای فراقی

اول:

خدایا هرچه دارم از تو دارم

تو را از جان و دل خدمت‌گزارم

ز جان بهتر متاعی در کفم نیست

که این‌ها را به راهت می‌سپارم

 

دوم:

تو می‌دانی خدا درد دلُم را

بکن حل از کرم این مشکلم را

اگر خوبم اگر بد بارالها!

خودت سررشته‌ای آب و گِلم را

سوم:

الاهی مادرم ما را نمی‌زاد

به این دنیای پُر غم سَر نمی‌داد (سر دادن: کنایه از رها کردن و آوردن به این دنیا و به حال خود واگذاشتن است)

 

 

+این شعرها را از چه زمانی یاد گرفته‌اید؟

 

-این شعرها را از همان 10 سالگی یاد گرفته‌ام.

 

 

+از چه کسانی یاد گرفتید؟

 

-از خوانندگان قدیم! یک «میرشعبان»ی بود که از همین روستای خودمان که خواننده‌ی معروفی بود. از عمویم «میرزا محمد» که او هم خواننده‌ی خوبی بود و بچه‌هایش هم خواننده‌اند. اگر به دست ما رسیده، از دست آن‌ها بوده و آن‌ها خواننده‌اش بودند. یک «میرزا شعبان«ی بود که چوپان بود، صدای خوبی نداشت! ولی اشعار خوب خیلی داشت و من می‌رفتم تا اشعارش را یاد بگیرم. آنهایی که دوست داشتم حفظ می‌کردم و آن‌هایی هم که دوست نداشتم، از این گوشم می‌آمد و از گوش دیگرم می‌رفت.

 

 

+برای ما از داستان «مندسین نامراد» بگویید؟

 

-مندسین عمویی داشته به‌نام «حج ممدرضا»، حج ممدرضا دختری داشته به‌نام «فاطمه»، مندسین پسر برادر این حج ممد رضا بود. مندسین به خواستگاری فاطمه می‌رود و جواب می‌گیرد. بین این‌ها بعدها شکرآب می‌شود و از هم جدا می‌شوند. مندسین پسر عمویی داشته به‌نام «حسینِ حسن قلی»؛ این حسین حسن‌قلی می‌رود به خواستگاری همین فاطمه! بعد از چند وقتی حالا یک ماه یا چند ماه، بین‌شان شکرآب می‌شود؛ حسین حسن‌قلی به مندسین می‌گوید:« تو می‌سوزی که دختر را به تو ندادند». مندسین در جواب می‌گوید: «پس مانده‌ی من را به تو دادند» بعد می‌گوید:« تا سه شب دیگر می‌گویم که جریان چیست». شب سوم، مندسین با اسب از «سرنخ‌اوْ»(سر نخ آب) می‌آید به درِ قلعه‌ی «شادی‌اوْ» و به درِ خانه‌ی عمویش می‌رود. دیوار خانه‌ها کوتاه است؛ فاطمه را صدا می‌زند. مندسین فاطمه را سوار اسب می‌کند. به سمت خانه‌ی مادرش می‌رود و صدا می‌زند که مادر! این تو و این فاطمه! بعد از آنجا می‌رود. بعد از سه‌روز این مندسین یک نوکری داشته به‌نام «علی لَکَه» صدایش می‌زند و می‌گوید:«برو به درِ خانه‌ی عمویم و بگو دوتا مرد مُسن با دوتا شتر بفرستد دنبال فاطمه». یک شتر را فاطمه سوار می‌شود و یک شتر را هم آن دو مرد مسن. وقتی فاطمه را بردند از او پرسیدند که تو چرا رفتی و چه شد که رفتی و حالا که رفتی جریان از چه قرار است؟ فاطمه می‌گوید:« از خواب بیدار شدم و سوار اسب، پشت سر مندسین نشستم و تا درِ خانه‌ی مادرش یک‌کلام هم با من حرف نزده و مرا تحویل مادرش داده». چند وقتی که می‌گذرد این پسر عموها که با هم قهر بودند، با هم آشتی می‌کنند. این حسین حسن‌قلی نقشه‌ای می‌کشد که حالا چه‌کار کند؟ شبی مادر مندسین می‌بیند که مندسین دارد اسبش را زین و یراق می‌کند؛ می‌پرسد که مادر کجا می‌روی؟ می‌گوید: دعوتم جای بچه‌های عمو و می‌روم به آن دعوتی. مادر در جواب می‌گوید: مادر! این دعوتی را پس بده که این‌ها اقوام نامردی هستند. ولی مادر می‌گوید: حالا که داری می‌روی «پیش‌تُو»(اسلحه‌ی کمری) را هم با خودت ببر. مندسین قبول نمی‌کند_ولی مادر جنگ دیده و باتجربه بود_ سر شب از سرنخ‌اوْ حرکت می‌کند به سمت شادی‌اوْ. وقتی که می‌رسد، می‌بیند پسر عمویش درِ قلعه منتظرش ایستاده و می‌گوید: چه دیر آمدی پسر عمو؟ و بعد می‌گوید: امشب شب چهارده ماه است. به مندسین می‌گوید: کو همان تفنگت را بده تا ماه را تیر کنم.(به ماه تیر بزنم). مندسین هم تفنگ خالی را به پسر عمویش می‌دهد؛ این پسر عمو هم دوتا تیر که در جیبش دارد، می‌زند به «خزانه‌ی» تفنگ و از خزانه‌ی تفنگ می‌زند به داخل لول. مندسین می‌گوید: اگر ماه را تیر کردی، حالا بیا تا برویم! پسر عمو هم برمی‌گردد و می‌گوید: ماه شب چهارده تویی! دو تا تیر به گُرده‌ی (پهلو) مندسین می‌زند.

تا اینجای داستان را داشته باشید. حالا اشعار مندسین از لحظه‌ای که حرکت می‌کند به سمت شادی‌اوْ شروع می‌شود.

صدبار گفتوم مادر مرو

تنها به شادی‌اوْ مرو

به شادی‌اوْ که نرسیدی

به حرفایْ مادر رسیدی

تو که رفتی به شادی‌اوْ

چرا برندیشتی پیش‌تُوْ؟

 

پسر عمو به مرگ مو

تفنگتِ بده به مو

تفنگ تو پر صدایه

پسر عمو بی‌وفایه

پسر عموی کافرت

گُلّه(گلوله) زده ور جگرت

گُلّه، گُلّه‌ی برنو بود

مندسین مو دِ خوْ بود (دِ خو: در خواب)

آن شب، شبِ چادره‌ ماه بود

دو چشم از گرده تو وا بود

در توی اتاقای گچ‌ریزه؟(گچ‌ریزه:  این کلمه برای نگارنده مفهوم نبود)

خون از گرده‌هات می‌ریزه

دستمال سیاه ریشه‌دار

ننه می‌بستی بالای قطار (مقصود قطار فشنگ‌های برنو است که روی سینه بسته می‌شده است)

دستمال سیاه پر کشمیش

عکسای تو ر بردن به ترشیز

اسب سیا سرسر می‌کرد

کال‌اسبی‌ار خبر می‌کرد

اسب سیاه شیهه کشید

سکینه هم به در دوید (سکینه خواهر مندسین است. وقتی مادر مندسین از خانه به بیرون می‌دود، او هم می‌آید و می‌بیند که اسب مندسین بی‌سوار برگشته است)

مندسین نوکری داشته به‌نام «علی لِکه» مادر خطاب به او می‌گوید:

علی لِکه‌ی در به در

کال‌اسبی‌ار بکو خبر

در پای پیر الّ‌آباد (الله‌آباد)

قوما می‌طلبیدن مراد

دعوای شما سر چی بود؟

سر فاطمه‌ی حجی بود

(اقوام مندسین به این مکان (پیر الله‌آباد می‌روند و دعا می‌خوانند که تا صبح مندسین صحیح و سالم برگردد)

ادامه‌ی این شعر نوعی مرثیه است:

مندسینِ نامرادوم

ننه! غم‌هات نِمِره از یادوم

اَرمان! اَرمانِ مندسین (اَرمان: افسوس، حسرت)

ننه خودوم قربونت مندسین

مندسین نامرادوم

ننه! غم‌هات نِمِره از یادوم

صدبار گفتوم بیا مرو

ننه! تنها به شادی‌اوْ مرو

به شادی‌اوْ که نرسیدی

به حرفایْ مادر که رسیدی

اَرمان، اَرمانِ مندسین

ننه خودوم قربونت مندسین

پسر عموی کافرت

ننه‌! گُلّه زده ور جگرت

گُلّه، گُلّه‌ی برنو بود

ننه! مندسین مو دِ خوْ بود

 

در ادامه اشعار «فراقی» مندسین نامراد می‌آيد:

به کوه بی‌نوایی ساخته‌یوم مو

به دردای جدایی ساخته‌یوم مو

نمی‌گویم بیا هرلحظه پیشم

به یک ساعت که آیی ساخته‌یوم مو

 

+این داستان مندسین نامراد بود؟

 

-بله! یک «حسین»ی بود، که بهش حسین پاکوتاه می‌گفتند. راننده بود. بچه‌ی همان منطقه بود. از او پرسیدم که از شعرهای مندسین جای شما هم می‌خوانند؟ گفت:بله! مرا برد به آن منطقه پیش یکی از پیرهای آنجا. هرچه که او می‌گفت، من هم مثل این بازجوها می‌پرسیدم که خب؟ بعدش چه شد؟ تمام آن داستان را رفتم و شنیدم و خودم جمع‌بندی کردم. می‌توانم بگویم دقیق‌ترین داستان مندسین را من می‌خوانم و غیر از من هرچه بگویند، یا از خودم گرفته‌اند یا جایی از آن را اشتباه می‌خوانند. این اشعار را هم من خودم به دیگران داده‌ام. آقای پاسبان در جریان‌اند.

 

 

+سرنخ‌اوْ کجاست؟

 

-سرنخ‌اوْ در قسمت پایین ولایت است. در شهر بردسکن و حوالی انابد و این‌ها می‌شود.

 

+شادی‌اوْ کجاست؟

 

-آن در منطقه‌ی شهرآباد و این‌ حوالی است.

 

 

+پس این داستان مندسین نامراد، مربوط به خود کاشمر است؟ آن مندسین نودامادی که در تربت جام خوانده می‌شود چیست؟

 

-در سال‌ها پیش رفته بودیم تهران برای اجرای برنامه. یک گروهی آمده بود که داشتند مندسین نوداماد را می‌خوانند؛ خوب هم می‌خواندند؛ اما بعد از اجرای آن‌ها من جلوی رییس ارشاد را گرفتم و گفتم این داستان مال ماست. رییس ارشاد از ما خواست که داستان مندسین نامراد را اجرا کنیم. آن زمان «ماشالله دل‌نواز» ویولن زد و «محمد دل‌پذیر»ی بود که ضرب گرفت و وقتی که ما خواندیم، رییس ارشاد از آن‌ها پرسید: اگر این مندسین نامراد است، آن که شما خواندید پس چیست؟ قدسی نامی بود که گفت:  ما می‌خواستیم برویم به جشنواره، چیزی نداشتیم و به عبدی؟(این نام‌ها ممکن اشتباه باشد. به‌هرحال سال‌ها از آن جشنواره و برنامه گذشته است و ممکن است استاد اشتباهی در ذکر نام‌ها داشته باشند) که کمی از آن را بلد بوده، گفتم یک چیزی سر هم کرده و ما هم آمدیم اجرا کردیم. باید بگویم که: مندسین نوداماد نبود؛ دستای پرحنا هم نداشت و پاشنه‌های گیوه هم ور نکشیده بود. اما چیزی که بود، آن خواننده خیلی خوش‌صوت بود. صدای خوبی داشت. بعدها از این جریان، باز از سبزوار شعر «ننه گل‌ممد» بیرون آمد. اولین‌بار این داستان را من خواندم و بعدش آقای عابدینی آمد پیش که من می‌خواهم مجوز بگیرم و این شعر را خوانده‌ام.

 

 

 

 

 

 

 

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه نمایید

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
  • هیچ نظری یافت نشد.
در خبر نامه وب سایت ما عضو شوید تا از تازه ترین خبرها و مطالب در ایمیل خود باخبر شوید.