پای صحبت «حاج‌محمد طاحونی»(بخش اول)

اخبار ترشیز
Typography

«بر خوانِ تاریخ و فرهنگ ترشیز»

آوازخوانی کهنه‌کار...

حمید ضیایی

 

برای دیدنش باید مسافتی حدود 5 کیلومتر  به سمت غرب کاشمر را طی کنیم. جاده‌ای باریک که در سمت چپ و راسش باغ‌ها و تاکستان‌ها چشم‌نوازی می‌‌کند. اولین روستایی که باید از آن عبور کنیم، روستای «زنده‌جان» است؛ پس از آن به روستای «کسرینه» می‌رسیم.

روستایی که با زنده‌جان هم‌مرز است و کسی که با این منطقه آشنا نباشد، این دو روستا را یکی‌ می‌پندارد. مرزی کوتاه این دو روستا را از هم جدا می‌کند که تنها می‌توان به تجربه آموخت که در کدام روستا هستیم؛ به کسرینه که می‌رسیم باید به چهارراه «علی سلیم» برویم. در روستا این چهارراه معروف به چهارراه «سلیم» است.  حال اینکه علی سلیم که بوده و چه بوده، از موضوع یادداشت ما دور است؛ اما همین‌قدر باید بگوییم که علی سلیم یکی از افراد شناخته‌ شده‌ی این روستا بوده که البته سال‌هاست درگذشته‌است.

در این روستا یکی از پیشکسوتان موسیقی نواحی مسکن دارد. کسی که امروزه بیش از 90 بهار عمر خود را در این روستا سپریده است. «حاج محمد طاحونی» متولد پنجم، اردی‌بهشت، یک‌هزار و سیصد و هشت است. از کودکی شیفته‌ی خواندن می‌شود و به‌دنبال علاقه‌اش می‌رود. از 10 سالگی شروع به خواندن می‌کند و به‌گفته‌ی خود حاج محمد، در سن 12 سالگی در روستا یک خواننده‌ی شناخته‌شده می‌شود. حاج محمد می‌گوید: «من سواد خواندن و نوشتن نداشتم»، برای همین سر خطِ روستا می‌ایستاده تا کاروان‌ها و اشتر دارانی که از سمت سبزوار و دیگر شهرها به سمت کاشمر می‌آمدند، ببیند و همراه ساربانانی که در پیش کاروان می‌رفته‌اند و می‌خوانده‌اند، راه بیفتد و شعرها و آوازها را از آن‌ها فرابگیرد. اگر ساربانی می‌آمده که شعر و آواز جدیدی برایش به ارمغان و نورَهان نمی‌آورده، آن را راه می‌کرده؛ اما در مقابل اگر ساربانی می‌بوده که شعر و آواز جدیدی را به او هدیه کند، هم‌گام و هم‌قدمش تا کاشمر می‌آمده و گاهی شب‌ها تا دیر وقت در پیش آن‌ها می‌مانده تا بیاموزد و برای مردم دیارش «کله‌فریاد»ی و آوازی جدید بیاورد. این شور و علاقه را  تا حدی پیش می‌گیرد که دیگر برایش زمستان و تابستان توفیری ندارد. می‌گوید:« وقتی نیمه‌شب‌های زمستان از راه کاشمر می‌رسیدم، آرام زیر کرسی می‌خزیدم و مادرم می‌گفت: آخرش گرگ و شغال‌ها تو را در همین بیابان خواهند درید».

 

از او می‌پرسم: از چند سالگی خواندن را شروع کردید؟

 

-از ده‌سالگی شروع به خواندن کردم. بین 11 و 12 سالگی بود که خانه‌ای داشتیم کنار جاده، ساعت‌های 12 یا 1 شب می‌شنیدم که صدای زنگ شترها به گوشم می‌رسد، از خانه بیرون آمدم و دیدم یک ساربانی می‌خواند و می‌رود. جلوتر می‌رفتم و گوش می‌دادم ببینم اگر شعری که می‌خواند، بلد نیستم، تا کاشمر دنبالش می‌رفتم. اگر شعری می‌خواند که بلد نبودم، از 10 تا شعر محال بود که 9 تای آن را یاد نگیرم.

 

+اولین برخورد شما با شعر و آواز پس آشنایی با نوای ساربانان بود؟ آن ساربان‌ها را می‌شناختید؟

 

-بله! اولین بار از ساربان‌ها یاد گرفتم و آن ساربان‌ها هم راه‌گذری بودند. خیلی وقت‌ها می‌رفتم و وقتی بر می‌گشتم، از روی دیوار به خانه می‌آمدم، خانه‌یمان درِ چوبی‌ای داشت و گاهی صدا می‌کرد؛ پاهایم را که زیر کرسی می‌گذاشتم، مادرم پایش را به پای من می‌زد و می‌گفت:«آخرش دِ بیابونا گرگ و سگا خَه خوردنت که ردّ تو رَم پیدا نکنوم. ای چه عِلاقه‌ایه که تو به خوانندگی پیدا کِردی». علاقه‌ی زیادی به خواندن داشتم و هنوز هم کنار نرفتم و می‌خوانم.

 

+تا چند سالگی با ساربان‌های ارتباط داشتید و دنبال آن‌ها می‌رفتید؟

 

-از 12 سالگی هرکجا که ساربانی و چوپانی بود که خواندنش معروف بود به سراغشان می‌رفتم. هر شعری که هم می‌خواندند را گوش می‌دادم و خوب‌هایش را تُوکش (جدا کردن) می‌کردم. من همین حالا هم چیزی حدود 92 سال سن دارم، اگر بفهمم کسی در جایی شعری می‌خواند، اگر توان داشته باشم، می‌روم.

 

+ از شعرهایی که از میان خواندن ساربان‌ها و چوپان‌ها جدا می‌کردید، چیزی یادتان هست؟

 

-بله!

اول:

«خودم نالم، لوکم می‌نالد از دل

بنالِم دو به دو منزل به منزل

خودم نالم که از یارم جدایم

لوکم نالهَ که دور افتاده منزل»

 

 لوک:شتر

 

دوم:

«اَیا لوک سیا، بارِ تو قَنده

بزن قُلاچ، منزل پایه‌بنده

بزن قُلاچ هرچن می‌توانی

دلم بالای گلشایْ قدبلنده»

سوم:

«ایا لوک سیا، بارِ تو ناره

بزن قلاچ، منزل سبزواره

بزن قلاچ هرچن می‌توانی

دوای دردِ سر زانوی یاره»

قلاچ: برجستن 

 

+استاد! بفرمایید این گلشا چه کسی بود؟

 

-گلشا یک دختری بود در حسن و جمال تمام بود. اهل کرمان بود. یادم هست که در سن 30 سالگی بودم، یک نفری بود به اسم «حسین میهن دوست» که یک روز از رادیو یک صدای ویالونی شنیدم و یک صدایی خواند که خیلی خوب بود. دو بیت از آن شعرها را خواند و بعد نمی‌دانم چه شد که موسیقی را قطع کردند. یک «محمدزاده»ای بود که از اینجا برایش پیغام فرستادیم که این خواننده چه‌طور رقیبی داشت که آن آهنگ را قطع کردید؟

 

 

+آن شعر چه بود؟ یادتان هست؟

 

-«شب مهتاب که گرگا می‌برن میش

بیا دلبر که در پیشم کسی نیست

ببُرم دست استاد نمدمال

نمد تنگه، جای دلبرم نیست.»

 

این اشعار را با ویالون می‌خواند چیزی حدود 60 سال قبل من این اشعار را یادم گرفتم.

 

«الا گلشا که چرخت پر صدایه

طنابش نقره و دوکش طلایه

الاهی مادر گبرت بمیره

نمی پرسد «موداما» از کجایه« -(موداما: گویا اسم پسر است؟! کسی که با توجه به شعر، به خواستگاری «گلشا» آمده است). این شعر یک روایت دیگر هم دارد که مصراع آخر آن متفاوت است:

«الا گلشا که چرخت پر صدایه

طنابش نقره و دوکش طلایه

الاهی مادر گبرت بمیره

نمی‌گذاره مودمایم بیایه»

من علاقه‌ی زیادی به موسیقی دارم. موسیقی برای هنرمند، یک غذایی مقّوی است. حتا می‌توانم بگویم که اگر به این سن رسیدم به خاطر همین موسیقی بوده است.

 

 

+آنچه ما امروز از موسیقی مقامی داریم، چیزی است که از ساربان‌ها و چوپان‌ها و گذری‌ها گرفته‌ایم؟

 

-من تا حالا هر چه خواندم، آهنگ‌هایی بوده که خودم روی شعرها گذاشتم. من زیاد از کسی چیزی تقلید نکردم. آنچه تا حالا خواندم، کار خودم بوده. دیگر امروز هم در کاشمر خیلی کم با آهنگ‌های ما می‌خوانند. البته این را هم بگویم که یک مقداری هم از آن 70-80ساله‌های قدیم گرفتم که در روستای «محمدیه» بودند. آن‌ها هم خواننده‌هایی بودند که صدای خوبی داشتند. یک «محمدعلی عبداللهی»ای بود که هم دوسازه می‌زد و هم می‌خواند. خدا رحمتش کند! در دامنه‌ی کوه یک «نی»ای می‌زد که ما در روستای محمدیه صدایش را می‌شنیدیم.

 

 

+بفرمایید که ما در کاشمر چند مقام داریم که مختص خود ماست؟

 

-در کاشمر ما 14-15 تا مقام داریم که مال خودمان است. یک بخشی از این‌ها که «چهاربیتی» خوانده می‌شود و فراقی و این‌هاست؛ و یک بخش دیگر هم که ضربی و «پادایرگی»(پا دایره‌ای)است.

 

+پادایرگی را خانم‌ها می‌خوانند یا آقایان هم می‌خوانند؟

 

-خانم‌ها در جشن‌های عروسی می‌خوانند؛ اما آقایان هم گاهی می‌خواندند. خانم‌ها در شبی که «حنابندان» بود، پادایرگی می‌خوانند.

 

 

+چه شعرهایی می‌خوانند؟

 

-مثلاً «حنا حنا» می‌خواندند که مال خود کاشمر هم هست:

 

شبه که اِینه‌بندانه، گلم‌بو، داریم حنا می‌بندیم

چه کوهِ بی‌ستون غم با دلم بو، داریم حنا می‌بندیم

در آن ساعت که عقد تو ر ببندن،داریم حنا می‌بندیم

همه شیدا بودن رسوا دلم بو، داریم حنا می‌بندیم

داریم حنا می‌بندیم

بالا بالا می‌بندیم

با دست و پا می‌بندیم

حنای آستان مَشد (مشهد) با دست و پا می‌بندیم

با دست و پا می‌بندیم.

 

 

ادامه دارد...

 

 

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه نمایید

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
  • هیچ نظری یافت نشد.
در خبر نامه وب سایت ما عضو شوید تا از تازه ترین خبرها و مطالب در ایمیل خود باخبر شوید.