در ذهن موش ها نگاهی به مجموعۀ شعر سپید مرضیه داوری‌ترشیزی

اخبار ترشیز
Typography

 حمیدضیایی

در میان هنرمندان و در اینجا علی‌الخصوص شاعران، نقش زنان را نمی توان نادیده گرفت. از همین رو تلاش می کنم تا در این شماره و شماره های آتی به نقش و هنر زنان در ترشیز  بپردازم. زنان در حوزه های مختلفِ هنری نقشی پررنگ ایفا کرده اند و این خود، نشانِ تلاش بی نهایت ایشان است.

زنان در حوزه های نقاشی، شعر، خوشنویسی، هنرهای تجسمی، موسیقی (نوازندگی)، نقشی جدی و پررنگ دارند که باید به آن پرداخته شود. در این شماره به معرفی هنرمند شاعری می پردازم که دومین مجموعۀ شعری خود را منتشر کرده است. نا گفته نماند که مجموعۀ دیگری نیز در دست چاپ دارند که به زودی منتشر خواهد شد.

مرضیه داوری ترشیزی شاعری که کمتر شناخته شد؛ اما همواره فعال بوده و به دور از حواشی و بوقچی‌گری‌ها و هیاهو به کار خود پرداخته است. در کنار شاعری عکاسی را نیز فراگرفته و اخیراً به حوزۀ سینما هم ورود کرده که با همتی که از این هنرمند سراغ دارم می توان امیدوار بود که در آیندۀ نه چندان دور در این حوزه هم فعالیت در خور توجهی داشته باشد. ناگفته نماند که با توجه به گرایشش به عکاسی و سینما، علاقه اش را به شعر از دست نداده و هرگز از این علاقه کاسته نشد، و همواره نگاهی جدی به این حوزۀ هنری داشته است.

اولین مجموۀ شعری که ایشان مشترکاً با همسرش «محمدرضا نداف» در سال 1387 منتشر کرد، «یک صندلی برای دونفر» نام داشت. این مجموعه که در قالب غزل منتشر شده بود گزیده ای از اشعار مشترک خود و همسرش بود که در زمان خودش با استقبال خوبی مواجه گردید. سال ها از انتشار آن مجموعه گذشت تا امسال کتابی مستقل در قالبی متفاوت از این شاعر منتشر گردید. بسیار دوست می داشتم که بتوانم در این شماره به هر دو کتاب این شاعر بپردازم؛ و تفاوت های دیدگاهی و سبکی آن را برشمرم؛ اما به دلیل محدویت زمانی، این مهم را به فرصتی دیگر وا می گذارم و در این شماره به نکات شعری و هنری مجموعۀ «در ذهن موش ها» می پردازم.

تا آنجا که به خاطر دارم و ذهنم یاری می دهد، یک وجه مشترک در دو مجموعۀ شعری این شاعر به چشم می خورد. آن وجه اشتراک، «عشق» است. عشقی که در طی این سال ها معنای خود را از دست نداده و جایگاه خود را حفظ کرده است. اگر چه تغییر سبکی و قالبی در این مجموعه غالب گردیده و شاعر به نوعی دچار یک دگردیسیِ سبکی شده؛ اما بن مایۀ خود را که عشق به زندگی است، حفظ کرده است.

در میان اشعار این مجموعه، ما در کنار عشق، با پدیدۀ دیگری هم مواجهیم. آن پدیده، انزوا و تنهایی است. شاید در نگاه اول گمان کنید که «عشق و انزوا» دو قطب متضادند و عشق اساساً با حرکت و پویایی و جوشش پیوند دارد، و به بیان دیگر منافی تنهایی و انزوا و خمودگی است؛ اما ما در این مجموعه با خمودگی و بی حرکتی و سکون مواجه نیستیم! ما با شاعری مواجهیم که نه تنها عشق او را سیراب می کند، بلکه اگر گاهی عشق از نگاهش ناپدید شود او را هراسان می کند و نوعی به تمنا وا می دارد. حرکت، در هر دو وجه این اشعار، غالب است.

به بیان دیگر، شاعر همواره «او» را طلب می کند و هر چیزی جز او، شاعر را به پریشانی و در نهایت انزوا می کشاند.

به عنوان مثال در قطعه شعر زیر، شاعر ابتدا تنهایی اش را توصیف می کند. تنهایی‌ای که کسی آن را نمی بیند و درک نمی کند؛ و حتا خود شاعر هم نمی تواند به دیگران آن را نشان دهد. تنهایی شاعر، یک تنهاییِ درونی است که نمود بیرونی ندارد:

«تنها بودن/ در نگاتیو هیچ عکاسی ظاهر نمی شود/ و در پرترۀ هیچ نقاشی/ حتا شاعران هم نمی توانند/ عمق تنهایی مرا/ بسرایند.»

تنهایی شاعر بیان شدنی نیست. حتا دیدنی هم نیست. یک نکته این است که شاعر در عین حالی که تنهایی را عمیقاً احساس می کند، غرور خود را نیز زیر پا نمی گذارد و به نوعی برای مخاطب مظلوم نمایی نمی کند تا دل مخاطب را به درد بیاورد. ادامۀ شعر را بخوانید:

«وقتی/ هیچ پرده ای برای دیدنت کنار نمی رود/ و هیچ دری/ تو را/ به خانه نمی آورد/ باید دست به کار شوم/ و تا عطرت از خانه نپریده است/ تمام پنجره ها را ببندم.»

عشق در نگاه شاعر تنها به یک نفر خلاصه می شود. نفری که حتا بوی عطرش هم قاطعیت حضورش را دارد. تا آنجا که شاعر راضی می شود برای حفظ حضورِ معشوق_حتا مجازاً_ تمام در و پنجره ها را ببندد تا بتواند حضور او را حفظ کند. می بینید؟ حتا در تنهایی و انزوای شاعر، حرکت و پویایی عشق جریان دارد.

در میان اشعارش به شعری بر می خوریم که شاعرِ چشم‌انتظار، وقتی به معشوق خود می رسد، دوباره جان می گیرد و احساس جوانی و سرخوشی می کند. احساس می کند به بیست سالگی اش بازگشته و به روزگاری که عاشق شده! او پاداش انتظارش را اینگونه می گیرد. انتظاری که به وصال انجامیده:

«آمدنت/ مرا به بیست سالگی ام/ بر می گرداند./ به پیراهنی که/ بلوغم در آن رخ داد.»

طعم شیرین رسیدن را می توان در این شعر جست. رسیدنی که از پس انتظار و تلاش و حرکت محقق شده است.

البته نباید فراموش کنیم که شاعر تمام حالات انسانی چون: غم، اندوه، اعتراض، پشیمانی، خستگی، را نیز در اشعارش بازتاب می دهد. این را من به مثابۀ صداقت شاعر تلقی می کنم. صداقت کلامی که نخواسته با تظاهرهای شاعرانه آن را از دید مخاطب پنهان کند. یعنی شاعر تلاش نکرده که یک خط‌مشیِ مشخص داشته باشد؛ شعری را پیش روی مخاطب قرار داده که برآمده از حالات و رفتارهای انسانی است. به بیان دیگر، شعر شاعر، مخصوص امروز است، ما را با فضایی عرفانی مواجه نمی کند. شعرش جاری در زمان حال و اکنون است. مال همین انسان مدرنِ امروزی است. شاعر در این مجموعۀ شعری، خود را با تمام حالات و خواسته های انسان قرن حاضر مواجه می کند. نه انسانی که مربوط به گذشته است.

شاعرِ امروز ما اگر چه در بعضی اشعارش از خود یک عاشق پیشه به نمایش می گذارد؛ اما در شعری دیگر با حالتی متفاوت ظاهر می شود و اعتراض می کند که این عشق او را از پا در آورده. تمام تشتت هایی که در انسان امروزی می توان یافت. انسانی توأم با یأس و امید و آرزو و...

«می دانم عشق/ قوارۀ من نبود/ و من/ تنها سیاهیِ لشکری بودم/ در یک تراژدی عاشقانه/ که در اولین جنگ/ با اولین گلوله/ از پا در آمدم.»

شاعر از خود یک چهرۀ فراانسانی جلوه نمی دهد. به بیان دیگر، شاعر گاهی در شعرش یک «ضدقهرمان» است. قهرمانی که شکست می خورد و با اولین نگاه از پا می افتد.

این را می توان یک نگاه «پست مدرن» دانست. نگاهی که تمام کمّ و کیف رفتارهای انسانی را پیش روی مخاطب قرار می دهد. باید توجه داشت که این رفتارها با نگاهی هنرمندانه به نمایش گذاشته می شود؛ نه یک زبان ساده و روز مرّه. آنچه مرز بین شعر و کلام عادی را مشخص می کند، اتفاقی است که در زبان رخ می دهد.

اگر بخواهم به عنوان مثال اشاره ای به این اتفاق زبانی داشته باشم، می توانم چنین بگویم.

به این شعر توجه کنید؛ عشق در این شعر به خیابانی یک طرفه تشبیه شده که معشوق همیشه از آن عبور می کند:

«عشق/ خیابانی یک طرفه است/ تو همیشه می روی/ و پس از آن/ انتظار/ چیزی شبیه دورغ های شاعران است.»

می بینید که اگر شاعر می خواست آن را با زبانی ساده بیان کند، باید می گفت: عشق یک خیابان یک طرفه است که تو همیشه از آن عبور می کنی؛ و انتظار کشیدن من مانند دورغ گفتن شاعران است...

حال می توانید ببینید که عشق چگونه توصیف شده است. توصیفی که حتا در آن اشاره ای به دروغ های شاعران می شود. در اینجا غرض از دروغ شاعران، آن غلّو شاعرانه‌ای است که در شعر اتفاق می افتد؛ والّا غرض این نیست که شاعران دورغ‌گو هستند.

 

این مجموعه که تنها به سه_چهار شعر آن اشاره کردم، توسط انتشارات «فصل پنجم» منتشر گردیده و در دسترس علاقه مندان شعر قرار گرفته است. هدف از این مقال بررسی این اشعار نبود. بیشتر با هدف معرفی به علاقه مندان این مقال نوشته شد.

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه نمایید

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
  • هیچ نظری یافت نشد.
در خبر نامه وب سایت ما عضو شوید تا از تازه ترین خبرها و مطالب در ایمیل خود باخبر شوید.