مسخ اثر کافکا

ادبی
Typography

یک روز صبح گرگور سامسا از خواب آشفته­ای برمی­خیزد و متوجه می­شود تبدیل به حشره ­ای نفرت ­انگیز شده است. شکم گنبدمانند و بندبندی دارد و پاهای نازکش هیچ تناسبی با تنه ­ی بزرگش ندارند. او دچار حالتی شده است که اصطلاحاً آن را «مسخ» می ­نامند.

حال پاسخ به این مسخ چیست؟ اگر شما گرگور بودید و یک روز صبح متوجه می­شدید که به حشره ی کریه و رقت­انگیزی تبدیل شده­اید ابتدا چه می­کردید؟ از خود چه سوالی می­پرسیدید؟ در پی یافتن چه پاسخی بودید؟ اما بیایید قدری روراست باشیم! قطعاً سوالی برای پرسش بود. یک «چرا...؟» حق مسلم هر انسان در پاسخ به چنین موقعیتی­ست.

اما در داستان «مسخ» ما با چنین پرسش و پاسخی طرف نیستیم. گرگور همان ابتدا که متوجه می­شود تبدیل به یک حشره –که به نظر می­رسد نوعی سوسک باشد- شده است، به چیزی فکر می­کند که مشخصاً هیچ انسانی در مواجهه با چنین موقعیتی از خود نمی­پرسد. پرسش این است که «حالا چطور خودم را به موقع سر کار برسانم؟» و یگانه دغدغه­اش این است که احتمالاً ترن ساعت هفت را از دست خواهد داد.

گرگور کارمند مطیع تجارت­خانه است. تجارت­خانه­ای که گویا هیچ قدردان زحمت­ها و تلاش­های بی­وقفه­اش نیست؛ تجارت­خانه­ای که کارمندانش، از رئیس و معاون گرفته تا کارمندان، همگی غلامانی حلقه­به­گوش و بی­لیاقت هستند که هیچ درک درستی از انسان و مقتضیاتش ندارند. داستان که قدری پیش می­رود متوجه می­شویم که گرگور بابت طلبی که پدرش به صاحب تجارت­خانه دارد ناچار به کار در آنجا شده است. و توجه داشته باشید... گرگور باز از خود نمی­پرسد که چرا تبدیل به یک «حشره» شده است و هم­چنان از وضعیت نابسامان و تحمیل­شده­ی کنونی­اش شکایت دارد.

از طرفی، راوی داستان ما را با خانواده­ی گرگور هم آشنا می­کند؛ خانواده­ای که آنها نیز قدرشناسش نیستند. گرگور بابت آنها محکوم به کار در تجارت­خانه­ای شده است که نه تنها جسم، که روحش را نیز محبوس آن سازمان عظیم می­یابد. و اما حال پاسخ خانواده به این «مسخ شدن» چیست؟

نکته­ی جالبی که در داستان «مسخ» به آن پرداخته می­شود، نوعی مسخ درونی در برابر مسخ بیرونی است. ما از طریق راوی داستان به کنه ضمیر، افکار و تخیلات گرگور پی می­بریم و تمام مدت می­دانیم که گرگور هنوز خودش است، هنوز در پسِ این پیکر عظیم و کریه نفس می­کشد و خود را قربانی موقعیت خویش می­داند. حال آن­که خانواده­ی گرگور در برابر این موقعیت و مسخ­شدگی، چیزی جز یک حشره نمی­بینند؛ آنها دیگر گرگور را نمی­شناسند و تنها چیزی که می­بینند، موجودی موذی­ست که مخل آسایش و راحتی­شان شده است.

انسان­های قربانی، انسان­های محکوم، انسان­هایی که ناگزیر در موقعیتی گرفتار شده­اند، همواره بخش اعظمی از شخصیت­های داستان­های کافکا را شکل می­دهند. آنها ناخواسته، در تله­های انسانی عظیمی گرفتار شده­اند که قادر نیستند خود را از وارهانند.

فرانتس کافکا (زاده 3 ژوئیه 1883- درگذشته 3 ژوئن 1924) از بزرگترین و نامدارترین نویسندگان آلمانی سده­ی بیستم به شمار می­آید. آثار او را همواره در شمار تأثیرگذارترین آثار ادبی قرن بیستم قلداد می­کنند. لازم به ذکر است «مسخ» تنها داستانی از کافکا است که در آن بخش انتهایی و یا به عبارتی «پایان­بندی» نوشته شده است. بیشتر آثار این نویسنده هیچ­گاه در طول عمرش منتشر نشدند.  در واقع کافکا به دوست نزدیکش، ماکس برود، وصیت کرده بود که آثارش را نخوانده بسوزاند و از بین ببرد. ماکس برود به وصیت کافکا عمل نکرد و تمام آثارش را منتشر کرد. به عبارتی هرچه که امروز از کافکا و داستان های شگفت­انگیزی همچون «محاکمه»، «قصر» و «مسخ» می­دانیم را مدیون خیانت ماکس برود به وصیت کافکا هستیم.

«مسخ» را نخستین بار صادق هدایت از روی نسخه ی فرانسوی اثر، به فارسی بازگرداند. پس از آن نیز مترجمان برجسته­ای همچون فرزانه طاهری و علی اصغر حداد این اثر را به فارسی ترجمه کردند.

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه نمایید

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
  • هیچ نظری یافت نشد.
در خبر نامه وب سایت ما عضو شوید تا از تازه ترین خبرها و مطالب در ایمیل خود باخبر شوید.