محسن خیابانی 

برخی داستان‌ها را اگر چه نویسندگان ابتدا به نیت مخاطب بزرگسال به نگارش درآورده‌اند، با گذشت زمان به‌عنوان آثار کودک و نوجوان مشهور شده‌اند، مثل اغلب داستان‌های هانس کریستین آندرسن که البته مناسب شدنشان برای کودکان و نوجوانان، با زدودن برخی بخش‌های بزرگسالانه، میسر شده است!

محسن خیابانی

داوود امیریان نویسنده‌ای شاخص در حوزه‌ی طنز نوجوان است اگرچه او در آثار دیگرش هم موفق بوده و کتاب موضوع بحث این یادداشت هم تمام‌قد بین آثار طنز او جا نمی‌گیرد. امیریان در سال ۱۳۴۹ در کرمان متولد شد. او از سال ۶۹ نویسندگی را با نوشتن خاطراتش از جبهه آغاز کرد.

سارا گنجعلیشاهی 

نگارش کتاب با چنین عنوانی تنها از شخص برجسته ای مانند "اریک فروم" برمی آید. اریک فروم (1980- 1900 ) روانکاو، جامعه شناس، فیلسوف و نویسنده مشهور امریکایی- آلمانی است. او در شهر فرانکفورت آلمان چشم به جهان گشود و در جوانی، پس از به قدرت رسیدن نازی ها ، کشورش را ترک و به امریکا مهاجرت نمود.

سارا گنجعلیشاهی 

“ کتاب های زیادی در حوزه خودیاری نگاشته شده است، بسیاری از این کتاب ها در روش درمانی خود عالی هستند، با این حال بیشتر آنها تنها به مسائل محدودی نظیر افسردگی، وابستگی، کمرویی و یا انتخاب همسر می پردازند.”

سارا گنجعلیشاهی 

کتاب  "جستارهايي در باب عشق"  روايت داستان عشق دو جوان است که در يک سفر هوايي با يکديگر آشنا مي شوند و اين آشنايي به ظاهر ساده و اتفاقي، سرآغازي مي شود براي ورود به يک رابطه پرشور عاطفي. رابطه اي که با تمامي فراز و فرودها، تلخي ها و شيريني ها، خنده ها و گريه ها ، جزء به جزء براي خواننده به تصوير کشيده مي شود.

حمیدضیایی

 

نوشتن و گفتن از هنرمندان برایم همیشه جذاب بوده و هست. نشستن پای حرف‌هایشان لذتی وصف‌ناشدنی دارد. قصد دارم در امسال یادداشت‌ها و معرفی‌هایی را ارایه کنم که منحصراً هنرمندان موسیقی نواحی را در بر بگیرد. احساس می‌کنم خیلی کم به هنرمندان نواحی پرداخته شده است. یک یا چند نفر خاص،  همواره معرفی شده‌اند. این درصورتی‌است که در منطقه‌ی ترشیز هنرمندان زیادی از پیر و جوان حضور دارند که باید به آنان پرداخته شود. این نکته را هم باید یادآور شوم که این معرفی‌ها منحصر به کاشمر نیست، و تمام منطقه‌ی ترشیز (کاشمر، خلیل‌آباد،بردسکن،کوهسرخ) را در بر می‌گیرد. برای این شماره به روستای سعدالدین رفتم و نوازنده‌ای را یافتم به‌نام «محمد جمالی». محمد جمالی متولد 1364 روستای سعدالدین است. اولین‌بار دوتار را دست پدرش دید؛ پدرش ریشه‌ای کرمانجی دارد. اصالتاً از اسفراین‌اند. سال‌ها پیش به این دیار می‌آیند و میهمان این آب و خاک می‌شوند. میهمان خاک و گرما و کویر! امروزه می‌توان محمد جمالی را خلیل‌آبادی دانست؛ او خودش را اهل این دیار می‌داند. من نیز او  را همین‌طور اهل ترشیز می‌دانم.

دوتار را خودآموز فراگرفت. سرگرمی روزگار کودکی‌اش دوتار بوده و عشقی که به این ساز می‌ورزیده. نوجوانی‌اش را به گوش کردن نوارهای کاست می‌گذرانده که تهیه می‌کرده و از روی همین نوارها نغمه‌ها را می‌آموخته و اجرا می‌کرده. در این راه از کسان زیادی تأثیر گرفته؛ اما بیشترین تأثیر را از استاد «ذوالفقار عسکریان» پذیرفته است. این را می‌توان در نوازندگی او هم دید. پنجه‌اش بسیار به پنجه‌ی عسکریان نزدیک است. خودش تعریف می‌کند که در جشنواره‌ای که داوران آن استاد «عثمان محمدپرست» و «ذوالفقار عسکریان» بوده‌اند یک دوتار از دست ذوالفقار به یادگار می‌گیرد. داستان این دوتار خیلی جذاب است! ذوالفقار این دوتار را به محمد جمالی می‌دهد تا با آن تمرین کند و با همان ساز روی صحنه اجرا کند؛ محمد جمالی برای اولین‌بار دوتار هجده‌پرده را در دست می‌گیرد. تا آن زمان فقط با دوتار نُه پرده ساز زده بود. بعد از اجرا که می‌رود ساز ذوالفقار را به استاد برگرداند، ذوالفقار ساز را نمی‌گیرد و می‌گوید: این ساز برای خودت...

این ساز را هنوز دارد! سازی قدیمی و زیبا! سازی که می‌تواند بیش از 60ـ50سال عمر داشته باشد. در ادامه‌ی این گفت‌وگویادداشت، بیشتر در این‌باره حرف خواهیم زد.

 

وقتی به سراغ هنرمندان می‌روم، اولین سؤالی که از آنان می‌پرسم این است که تعریف‌شان از هنر چیست؟

 

-هنر عشق است. همه ذاتاً از هنر خوششان می‌آید. هرکس به یک هنری گرایش پیدا می‌کند؛ اما همه از هنر خوششان می‌آید. حالا یکی از معرق‌کاری، یکی از موسیقی، هرکه از یک هنری! اما ذات هنر عشق است.

 

«راست هم می‌گوید! هنر همواره با عشق همراه و هم‌دوش است. اگر عشق نباشد، اثر هنری هم خلق نمی‌شود. اصلاً همین عشق بوده که حافظ چنان با طمطراق می‌گوید: ثبت است بر جریده‌ی عالم دوام ما....»

 

+ از چند سالگی دوتار را شروع کردید؟

 

-من از هشت‌سالگی! پدرم یک دوتار برای سرگرمی خودش خریده بودـ آخر پدرم خودش نی‌لبک می‌زد. این دوتار را هم از آقای حداد خریده بود که گاهی با آن ساز بزند. پدر استاد بنا بود؛ صبح‌ها که می‌رفت سر کار، من دوتارش را بر می‌داشتم و همان چیزهایی که او می‌زد را می‌زدم. بعدها هم پدرم برایم نوار کاست می‌خرید و این کار را تا پانزده‌سالگی انجام می‌دادم. نوارها هم اصولاً از استاد ذوالفقار عسکریان بود؛ استاد پورعطایی و  این استادان بود که از روی این نوارها گوشی یاد می‌گرفتم و روی ساز پیاده می‌کردم. بعدها هم که به جشنواره‌ها می‌رفتم استادانی چون محمدپرست و سمندری و ... را می‌دیدم. در جاهای مختلفی از ایران رفتم و اجرا کردم. هم‌نشینی با این استادان باعث شد که نوازندگی خودم را پله‌پله ارتقا بدهم. بعدها هم یک 12ـ10 سالی با اداره‌ی ارشاد بردسکن همکاری داشتم. در سال 1393 هم به همراه آقای عابدینی رفتم به جشنواره‌ی «سورنای وحدت» که آن زمان در شیراز برگزار شد.  جشنواره‌های دیگر هم رفته‌ام مثل: جشنواره‌ی «انتظار» که در سرخس برگزار شد؛ اجرا در سالن برج میلاد و تالار وحدت و تالار امام علی تهران، گرگان، کرمان، مشهد،  و... این جاها هم بوده که رفته‌ام. جشنواره‌هایی هم در قوچان و کاشمر برگزار شد که در بحث گروه‌نوازی شرکت می‌کردم.

 

 

+بعد از رفتن به این جشنواره‌ها، مسیریادگیری شما تغییر کرد؟ یعنی پیش استاد رفتید؟

 

-نه! من یک عقیده‌ای دارم که هرکاری را خودم  باید ببینم. در جشنواره‌ها هم که می‌رفتم کنار اساتید می‌نشستم و مقام‌هایی که اجرا می‌کردند را می‌دیدم و بعد خودم انجام می‌دادم؛ اما بیشترین تأثیر را از استاد عسکریان گرفتم. استاد عسکریان نوآوری و خلاقیت زیاد داشت. همین تغییر ساز را ایشان انجام داد. ساز را از نُه‌پرده به هجده‌پرده تغییر داد. یکی از چیزهایی که در استاد عسکریان مهم بود، این بود که در نوازندگی رها بود. زیاد خودش را در قید و بند قواعد قرار نمی‌داد. دستش باز بود در نواختن. استاد عسکریان وقتی شروع به نواختن می‌کرد، نمی‌دانستی کجا می‌خواهد یک مقام را تمام کند؛ و یا نمی‌دانستی کجا قصد دارد ریزبنوازند.

 

 

+اولین جشنواره‌ای که شرکت کردید چه سالی بود؟

 

 

-اولین اجرایی که رفتم روی صحنه، دقیقاً کلاس اول راهنمایی بودم. قد دوتار از من بزرگتر بود. روز بهورز بود که رفتیم برای اجرا. آخرین اجرا هم همین پارسال بود در کاشمر.

 

 

+اولین برخورد شما استاد عسکریان کی بود؟

 

-اولین دیدار من با استاد عسکریان در جشنواره‌ی مشهد بود، سال 1381. یادم هست که رفته بودیم برای اجرای تک‌نوازی با گروه «نینوا» که سرپرست‌اش آقای باقری بود. من و آقای حصاری رفته بودیم برای اجرا، داورها استاد محمدپرست و هوشنگ جاوید و استاد عسکریان بودند. وقتی رفتم روی صحنه که اجرا کنم، تا پنجه روی ساز زدم، استاد گفت: دست نگه دار... سازش را که داخل یک کاور چرمی بود نشان داد و گفت این ساز را بردار و با این اجرا کن. من تا آن موقع دوتار هجده‌پرده ندیده بودم. رفتم روی صحنه و آهنگ «الله‌مدد» را شروع کردم به نواختن؛ استاد اجازه نداد که ادامه داشته باشد. به من گفت بیا پایین! از من سؤال کرد که از کجایی؟ از بردسکن آمدی؟ گفتم نه! من از خلیل‌آبادم و روستای سعدالدین. وقتی فهمید که اهل کجا هستم، خیلی خاطر مرا ‌خواست. بیشتر هوای ما را داشت. این اولین دیدار من با استاد عسکریان بود و الگوی من هم ایشان بود.

 

 

+چه چیزهای دیگری از استاد آموختید؟

 

-رهایی در نواختن. استاد عسکریان آزاد بود در نواختن. صدتا مقام را به هم وصل می‌کرد و می‌نواخت. بدون اینکه وقفه بیندازد توی آهنگ. مثلاً در تربت‌جام، یک مقام را که می‌نوازند، ابتدا و انتها دارد و برایشان تعریف شده است؛ اما در استاد عسکریان این‌طور نبود. او خیلی رها می‌نواخت. من هم همین شیوه را پیش گرفتم و خودم را محدود نمی‌کنم.

 

 

«آنچه تا اینجا خواندید، گوشه‌ای از گفت‌وگوی دوستانه با محمد جمالی بود. نوازنده‌ای که باید بیش و پیش از این شناخته شود. در شماره‌های بعد به معرفی دیگر هنرمندان خواهم پرداخت تا حداقل یک آرشیو از هنرمندان این خطه جمع‌آوری شده باشد».

 

 

 

 

یک روز صبح گرگور سامسا از خواب آشفته­ای برمی­خیزد و متوجه می­شود تبدیل به حشره ­ای نفرت ­انگیز شده است. شکم گنبدمانند و بندبندی دارد و پاهای نازکش هیچ تناسبی با تنه ­ی بزرگش ندارند. او دچار حالتی شده است که اصطلاحاً آن را «مسخ» می ­نامند.

مطالب بیشتر...

در خبر نامه وب سایت ما عضو شوید تا از تازه ترین خبرها و مطالب در ایمیل خود باخبر شوید.